تبليغاتX
روز نوشته های یک امدادگر

روز نوشته های یک امدادگر

امدادگری فقط یک حرفه نیست ، سراپا عشقه ...

مانور زلزله یا خود زلزله ؟؟؟

 

مانور زلزله یا خود زلزله ؟؟؟


برای آموزش و سازماندهی دانش آموزان جهت اجرای مانور زلزله به یکی از مدارس ناحیه دو شیراز اعزام شده بودم.

دو روز فرصت برای آموزش و تیم بندی داشتیم و روز سوم هم روز برگزاری مانور و ماحصل زحمات روزهای قبل.

ماشالله به جونشون اینقدر سوال میپرسیدن که دیگه فرصتی برای اموزش باقی نمی موند.

به هر سختی که بود آموزش پناهگیری و نحوه خروج پس از زمین لرزه رو به کل دانش اموزان مدرسه آموزش دادیم.

چند تا تیم رو هم برای انجام عملیات های امدادرسانی مشخص کردیم و هر گروه آموزش های اطفاء حریق ، کمک های اولیه و حمل مصدوم رو ظرف این مدت کوتاه فرا گرفتند.

روز سوم که روز اجرای مانور اصلی بود فرا رسید

تعدادی ناظر و بازرس هم از اداره آموزش و پرورش ، جمعیت هلال احمر و استانداری برای شرکت در مراسم در مدرسه حضور به هم رسونده بودند

برای آخرین بار کل نقشه برنامه رو با همکاران و بچه های تیم های مدرسه بازبینی و مرور کردیم تا اشکالی به وجود نیاد

چنددقیقه قبل از شروع ، وارد راهرو مدرسه شدم تا از نزدیک به بررسی وضعیت فعالیت بچه ها بپردازم و در صورت لزوم به اونها کمک کنم

زنگ مانور به صدا در اومد

صدای جیغ و فریاد بچه ها سر به فلک گذاشت

مغزم داشت از جا در میومد از شدت سر و صداها

بر خلاف آموزش های داده شده تعداد زیادی از دانش آموزان از کلاسهای خودشون بیرون اومدن و شروع کردن به دویدن و خروج از سالن مدرسه

منم فقط داد میزدم : فرار نکنید ! برید توی کلاسهاتون ؛ پناه بگیرید ....

در همین حین یکی از دانش آموزان که خیلی تپل بود روی زمین افتاد و شش هفت نفر هم پس از برخورد با اون یکی پس از دیگری نقش بر زمین شدند.

صدای آخ و اوخ و داد و فریادشون به هوا رفت!

یکی از دماغش خون میومد ، یکی شیشه عینکش شکسته بود ، یکی پاش رو گرفته بود و خلاصه...

سریع صدای گروه های امدادی زدم تا به جای رسیدگی به مصدومین فرضی مانور به مصدومان واقعی رسیدگی کنند.

بعد از انجام پانسمان و آتل بندی مصدومان را روی برانکارد گذاشتیم و از سالن مدرسه به سمت حیاط حرکت کردیم

وقتی وارد حیاط شدیم بازرسان و ناظران هم ایستاده بودند و مانور را تماشا میکردند.

ما هم به روی خودمان نیاوردیم که قضیه از چه قرار هست

به سایر دوستان اشاره کردم که بالای سر دانش آموزان مصدوم بایستند تا من هم ادامه مانور را بچرخونم!

پس از پایان مانور و خداحافظی ناظران و بازرسان ، مدیر مدرسه که از ماجرا خبردار شده بود به سمت منطقه تریاژ (تخلیه مصدومان) آمد و با نگاهی متعجبانه و خشمناک به دانش آموزانی که باندپیچی شده بودند گفت : این مانور زلزله بود یا خود زلزله ؟؟؟


بیشتر بیاموزیم

آشنایی با زلزله و توضیحات تکمیلی در سایت نجاتگر

آشنایی با اقدامات اولیه قبل ، هنگام و پس از وقوع زلزله در سایت نجاتگر

انجمن حوادث و بلایای طبیعی نجاتگر

طرح سوالات شما در خصوص زلزله در انجمن نجاتگر

اخبار سوانح و حوادث در پایگاه خبری نجاتگر


پ . ن : تصاویر انتخابی نمایشی است و از آرشیو نجاتگر استخراج شده است .


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:21 توسط سـینا

علائم حیاتی (طنز)

علائم حیاتی

توی غرفه نجــاتگر در نمایشگاه نشسته بودیم ؛ بنده خدایی اومد و وایساد از بالا تا پایین غرفه رو نگاه کرد ...

وقتی نگاهش به کاورمون افتاد زد زیر خنده !

تعجب کردم و گفتم : مگه چیز خنده داری اینجاست که ما ازش خبر نداریم ؟؟؟

گفت : راستش هر موقع بچه های امداد رو میبینم یادم به یه داستانی میفته و خندم میگیره ..

با اصرار ما داستان رو برامون تعریف کرد .

ایشون می گفت : چند ماه پیش به اصرار یکی از دوستانم به کلاسهای امدادی جمعیت هلال احمر دعوت شدم .

سه چهار جلسه از شروع کلاسها گذشته بود و من هر چی به دوستم اصرار می کردم که دیگه دیره و وقت بردن مدارک جهت ثبت نام تموم شده ایشون میگفت که اشکالی نداره ، بیا لااقل یاد بگیری ...

رفتیم و سر کلاس نشستیم.

استاد از چند نفر سوال کرد و خلاصه نوبت به ما رسید . ما هم که سر کلاسها حاضر نبودیم و چیزی بلد نبودیم!! Rolling Eyes Idea

- استاد : شما محبت کنید در مورد علایم حیاتی هر چیزی که بلدید و میدونید توضیح بدید .

یه لحظه با خودم فکری کردم و گفتم:

- علّامه حیاتی از شخصیت های بزرگ دینی و علمی بودن که کتابهای بسیاری از ایشون چاب شده و در علوم فقهی کم نظیر بودن .

در همین حین دیدم همه زدن زیر خنده و استاد گفت : دوست عزیز معلومه که خیلی درسات رو نخوندی ، باید بیشتر مطالعه و تمرین کنی !!! Exclamation Very Happy



پ. ن : خاطره ای که خواندید متعلق بود به نمایشگاه هفته دفاع مقدس سال گذشته ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 9:29 توسط سـینا

چی کارش کنم ؟؟؟؟

- الو ؛ الو ؛ الو

- جانم محسن جان

- سلام سینا

- خیره آقا محسن ؛ چیه نفس نفس میزنی ؟؟؟

- میگما بچه خواهرم ، بچه خواهرم ...

- خب

- نمیدونم چی خورده ، نفسش در نمیاد ، داره کبود میشه ، چهارماهشه ، تروخدا چی کار کنم ؟؟؟

- اصلا هول نکن ، سریع برش گردون روی دستات ،طوری که یه کم شیب داشته باشه ، آروم بزن پشت کمرش ، چند بار بزن .

- باشه ، خداحافظ


بیست دقیقه بعد

- سلام ، خوبی ؟ خدا خیرت بده ، زنگ زدم تشکر کنم ، سر بطری کرده بود تو دهنش گیر کرده بود ، شش هفت بار زدم تا پرتش کرد بیرون ، خواهرم داشت پس میفتاد!

الانم بهم گفت کلی از طرف من تشکر کن ؛ اونایی که سر کلاس گفته بودی اون لحظه همش یادم رفت ، اومدم زنگ بزنم اورژانس گفتم تا بیاد کلی طول میکشه ؛یادم به تو افتاد.

- من که کاره ای نیستم آقا محسن ، لطف خدا بوده ، من به عنوان یک امدادگر فقط وظیفه م رو انجام میدم

- خیلی محبت کردی ، قربان دستت، خدانگهدار

- خواهش می کنم ، خدانگهدار

پایان مکالمه و یک روز شیرین و به یاد ماندنی دیگر ....


  آموزش باز کردن راه تنفسی هنگام ورود جسم خارجی (مانور هایملیخ ) در سایت نجاتگر


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 11:27 توسط سـینا

عقــــــــرب ...

آی دستـــم ، وای دســــتم

صدای مرتضی بود ؛ سریع از کانکس پریدم بیرون .

دویدم به سمت مواضع ، دیدم افتاده رو زمین و داد میزنه .

- چت شد مرتضی ؟؟ خوردی زمین ؟؟

- نه ، نه ، عقــرب بود

رنگش پریده بود ، تند تند نفس میزد

سریع بند پوتینش رو باز کردم بستم دور دستش

گفتم اصلا نترس ، ریلکس؛ ریلکس باش ، تو که خودت بچه روستایی !

دویدم سمت کانکس جعبه کمک های اولیه رو بیارم ، آخه هم سرباز آتشبار بودم هم بهیار منطقه .

به برادران رسمی که از مشکل به وجود اومده سوال می کردن فقط سریع گفتم: بی سیم بزنید آمبولانس بیاد.

خداییش عقرب هایی عتیقه ای داشت

بقیه سربازا هم از کانکس خودشون اومده بودن بیرون و دور مرتضی جمع شده بودن

گفتم بچه ها برید کنار ؛ همهمه هم نکنید لطفا

یه نایف (تیغ کوچک جراحی) توی وسایلا بود ، بازش کردم و یه خط روی جای نیش که به سختی دیده میشد انداختم

گفتم مرتضی من تازه دندونم رو کشیدم لثه م زخمه خطرناکه بخوام میک بزنم

خودت زحمتش رو بکش

یه نگاه ملتمسانه ای کرد و گفت : ی ی یعنی باید میک بزنم

گفتم اگر جونت رو دوست داری زود باش

صدای مهران زدم گفتم: اگر توی کلمن یخ دارید سریع بنداز توی یه پلاستیک وردار بیار

شروع کرده بود به مک زدن و با بددلی هرچه تمام تر و سراسر استرس مشغول انجام کارش بود

گفتم بیا این قرص آنتی هیستامین رو بخور ، یخ رو بزار روی زخمت تا آمبولانس از اون ور منطقه بیاد

آمبولانس هم آژیــر کشون خودش رو رسوند و مرتضی رو به بیمارستان انتقال داد!

شب که برگشت و قیافش رو به یادش آوردیم، کلی خندیدیم ...



پ . ن : اینم یک خاطره امدادی از دوره خدمت مقدس سربازیم بود که حیفم اومد اون رو تعریف نکنم ...

  کمک های اولیه در گزیدگی ها  (یاد بگیرید در سایت نجاتگر)


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 18:6 توسط سـینا

پرواز تا بی نهایت :: با خاطرات این شهید بزرگ شدم ...

کلاس دوم ابتدایی بودم

زنگ پرورشی رو خیلی دوست داشتم ؛ البته بیشتر به خاطر معلمش 

جوان بود و آرامش خاطر عجیبی داشت

هر وقت جواب سوالهایش رو میدادیم آخر دفتر پرورشیمون یک نقاشی خوشکل می کشید ؛ انصافا هنرمند بود.

یک روز صبح که به کلاس اومد یک کتاب به همراه داشت ؛ نارنجی رنگ ، تصویر یک خلبان نظامی به همراه چند جنگنده ..

پرسید : بچه ها ؛ کسی از جنگ و شهادت چیزی میدونه ؟؟ هر کس دست و پا شکسته جوابی داد

مجدد سوال کرد : از شهدا چی می دونید ؟ و باز هم پاسخ های کودکانه ...

کتاب رو باز کرد و یک داستان از اون رو خوند .

سرگذشت جالبی داشت ، به دل می نشست .

در عالم رویاهای کودکانه چه تصویرسازی ها که در ذهنم نکردم !

آخر کلاس هم رو کرد به همه و گفت : بچه ها اسم کتاب پرواز تا بی نهــایت هست ، مجموعه داستانها و خاطرات سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی

حس کنجکاوی و لطافت بی نظیر کتاب مرا مصمم کرد برای مطالعه همه آن ...

عصر همان روز به همراه پدرم سری به کتابفروشی آستان مقدس حضرت شاهچراغ (ع) زدم و از بخت خوب آن کتاب را پیدا کردم و خریدم.

به یک هفته نکشید کل کتاب رو خوندم ؛ برخی واژگانش کمی برایم سخت بود ، اما قـابل فهم.

کمتر از یک ماه دیگر هم آن کتاب را مجدد خوندم و شاید آن را بیش از 5 بار مطالعه کردم.

آنچنان در عمق روح و باور من اثر کرد که به یقین نقطه ای روشن بود برای تحولی شگرف در زندگیم...

از آن پس برای دوستانم این کتاب را هدیه می بردم و به جد تاثیرات آن را در زندگی خودم احساس کردم ؛ هر جا مشکلی سد راهم میشد به این شهید متوسل میشدم و او مرد رویاهای کودکی و جوانی ام بود ...

روحش شاد و راهش پررهرو باد




پ . ن : وقتی از طریق رسانه ها خبردار شدم که سریال شوق پرواز با محوریت معرفی شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی در حال ساخت است در پوست خودم نمیگنجدیم . این پست رو هم به همین مناسبت درج کردم. و اینک که آقای سید شهاب حسینی این نقش سخت و مسئولیت ساز را عهده دار است امیدوارم که بتواند شیرینی تصویر ها و باورهای کودکی م را با عنایات خود شهید بازسازی و نمایش دهد. به راستی نسل جوان ما تشنه شناخت مردانی خاکی است که در نهایت سادگی ؛ درس شجاعت ، شهامت ، صداقت دادند و تا ملکوت پر کشیدند

جهت مشاهده وصیت نامه و خاطرات بیشتری از شهید به ادامه مراجعه کنید ...



ادامه مطلب را ببینید ...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:8 توسط سـینا

سیلی آبدار !!!

پیش نوشت :  داستان زیر بخشی از خاطرات پــدرم به عنوان کادر بهداری در دوران هشت سال دفاع مقدس هست که چندین سال پیش برام تعریف کرده بود و هر وقت اون رو به خاطر میارم کلی میخندم

بی مناسبت ندیدم توی این ایام خاطره ساز ، اون رو بازگو کنم . به هر حال هر چی باشه ما شاگرد پدرمون هستیم 


سیلی آبدار !!!

شب عملیات بود و شور و حالی عجیب بین رزمندگان .

من هم به همراه دو تا از بچه های بهداری منطقه ، بسیجی ها رو همراهی می کردم .

هنوز ربع ساعتی از حرکت گردان نگذشته بود که با یک دسته از عراقی ها درگیر شدیم.

آنقدر منطقه درگیری نزدیک شده بود که نیروها تن به تن با هم می جنگیدند.

در همین بین یکی از رزمنده ها در چند قدمی من زخمی شد و افتاد .

سریع خودم رو بالای سرش رساندم و وضعیت اولیه اش رو چک کردم ، خیلی حال خوبی نداشت ، به بچه های امدادگر اشاره کردم که سریع با برانکارد برسوننش عقب و خودم هم با یکی از دیگر از مصدومین به عقب برگشتم .

امدادگرا توی تاریکی و وضعیت ناهموار زمین چند بار زمین خوردن و مصدوم حسابی آب لمبو شد .

بیچاره چند بار آخ و اوخش بالا رفت که بچه ها مانع سر و صداش شدن.

به بهداری که رسیدیم و زیر نور چراغ ؛ دیدم که ای داد ! مصدومی که روی برانکارد بوده از نیروهای عراقی هست ، تا اینجا صداش در نیومده و توی تاریکی هم کسی متوجه نشده.

شهید رستمی (که روحش شاد) از بچه های لــر و شیرین زبان کهگیلویه و بویراحمد در بهداری بود .

تا این وضعیت رو دید دو تا سیلی آبدار خـابوند توی گوش عراقی بیچاره و گفت : کاکاسگ ؛ تو بودی بچه های ما رو معطل کردی و این همه راه تا اینجا ، خسته شون کردی ؟! حقته همینجا خونت رو حلال کنم ؟!

طرف هم (که دو برابر ما هیکل داشت) مثل یک بچه معصوم فقط ما رو نگاه می کرد.

تصویر نوشت : تصویر بالا از رو کتاب رفاقت به سبک تانک انتخاب کردم

رستمی گفت: حاجی بنافی حواست به این پدرسوخته باشه من برم اسلحه رو بیارم مادرش رو به عزاش بشونم .

عراقیه تا اسم اسلحه و جدیت شهید رستمی رو دید با حال نزارش گفت : خمینی ، خمینی ، الموت لصدام ، الموت لصدام

گفتم رستمی بیخیال ، طرف گناه داره ، تا اینجا آوردیمش . لااقل بزار مداواش کنیم ، بعد می فرستیمش عقب ، دوران اسارت رو با رفقاش حال کنه ...

و همین کار را هم کردیم ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 10:54 توسط سـینا

یه نذر قدیمی ؛ اما امسال یه کوچولو متفاوت ...

یه نذر قدیمی ؛ اما امسال یه کوچولو متفاوت ...

حدود هفت سال پیش بود که با بر و بچه های تیم امداد (نجاتگر) یه نذر دسته جمعی کردیم که هر سال روزه داران و اهالی مسجد حضرت رقیه (س) رو به نیابت از رفتگان و شهدا میهمان سفره افطار کنیم .

 امسال هم که اوایل ماه مبارک در حال برنامه ریزی برای اجرای مراسم بودیم ایده های متفاوتی از سوی دوستان مطرح شد و با توجه به مشغله های کاری و درسی بنا شد تا در ایام لیالی قدر این نذر رو ادا کنیم.

خلاصه به زمان اجرای برنامه که نزدیک شدیم و خواستیم جمع بندی نهایی رو انجام بدیم نکته ای برای جمع ما جالب بود و این که همه با هم گفتیم : کاشکی امسال هزینه افطاری رو به مردم سومالی هدیه می کردیم ؛ بلاشک اونها در اولویت هستند.

بعد از این که یقین پیدا کردم که همه روی این مساله اتفاق نظر دارند ، برنامه رو منتفی کردیم و هزینه های جمع آوری شده رو به قحطی زدگان سومالی هدیه کردیم .

با این که بچه ها خیلی روی این نذرشون حساسیت داشتن اما لبخند رضایت رو میشد در چهره تک تک بچه ها دید.....

+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 0:0 توسط سـینا

حسرت


حســـــــرت

دوپس ، دوپس ، دوپس

مثل فشنگ از کنار ماشینم رد شدن و رفتن ...

یه سمند ال ایکس بود ؛ با سه تا جوون به قول خودمون خوش تیپ ،صدا ضبط هم که قابل گفتن نبود ، یه لحظه احساس کردم یکی از باندهای ضبطشون توی ماشین من کار می کنه

چنان بالا و پایین میشدن که نگو توی استادیوم موج مکزیکی میرفتن

گفتم خدا به خیر کنه ...

ده دقیقه جلوتر دیدم که پلیس راه با دوربین کنترل سرعت متوقفشون کرده و داره برگ جریمه صادر می کنه ...

به هر حال آخر و عاقبت سرعت بود دیگه

چیزی نگذشت که باز هم همون ماشین به روال قبلی "موشکی روندن" ادامه داد و  بازم از کنارم رد شد و رفت

در حال گفتگو با پدرم بودم که دیدم جاده شلوغه ، اون هم وسط یک روز کاری و توی یک اتوبان خلوت

تا چشم کار می کرد اتوبان مملو از ماشین های جورواجور بود ، همه هم با فلشرها و جفت راهنماهای روشن

اورژانس و آتش نشانی هم از لاین مقابل رسیده بود

شک نکردم که تصادفی شده

آروم آروم که جلو میرفتم دیدم که یک پراید (که به سختی قابل تشخیص بود) و یک سمند از پشت در یک مسیر چنان برخوردی کرده بودن که هر دو خودرو دو سه ملق زده بودند

بله ؛ خودرو سمند همون سمند سابق بود و دو نفر از سرنشینانش هم در دم فوت کرده بودن 

آهی کشیدم و گفتم ای کاش همونجایی که پلیس اونها رو متوقف کرده بود ، عاقبت سرعت زیاد بود


تصویر زینتی است

+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 15:26 توسط سـینا

امدادگر هستی که هستی ؛ قانون قانونه ...

امدادگر هستی که هستی ؛ قانون قانونه ...

- محور - امداد

- امدادجان به گوشم

- محور یکی از برادرا مصدوم شدن محبت کنید دو تا از امدادگرا رو اعزام کنید اینجا ؛ آخر صف گروهان دو هستیم

- بله ؛ حتما ...

سریع از جلوی گروهان خودم رو به عقب صف رسوندم و به داوود(یکی دیگه از بچه های امدادگر) هم اشاره کردم که با من بیاد ..

یکی از برادرای بسیجی پاش پیچ خورده بود و نشسته بود کنار و آه و ناله می کرد.

سریع پاهاش رو آتل بندی کردیم و گذاشتیم روی برانکارد . به دو تا از بچه های امداد گفتم سریع برسونیدش بهداری پیش آقا مهدی

خودم و داوود هم افتادیم راه

منطقه رزمایش کوهستانی بود و ما هم کلی از گردان عقب افتاده بودیم

نگاهی به نقشه کردم و به داوود گفتم اگر از پشت این تپه حرکت کنیم از جلوی گروهان دوم در میایم

حرکت کردیم .

کوله پشتی پشت کمر من بود و جعبه و بی سیم پی آر سی(کولی ) هم روی دوش داود

همین طور که با بی سیم با بچه های تیم صحبت می کردم و اعلام وضعیت میشد دیدم یکی داره داد میزنه ..

- برید عقب - برید عقب

نگاه کردم دیدم فرمانده اردوگاه هست که از بالای تپه به ما اشاره می کنه و فریاد میزنه

صدای "فیـــــش" فتیله عامل انفجاری حواسم رو به کل جلب کرد

تا اومدم بگم داوود بخواب روی زمین جهنمی از آتیش درست شد و من و داوود رو پرت کرد عقب و هر چی سنگ و خاک بود اومد روی سر و صورتمون

شاید مرگ رو به چشم خودم دیدم

خدا رو شکر عامل انفجاری فقط صوتی بود و از ترکیب گازوییل و چاشنی انفجاری درست شده بود و ترکش نداشت

تا اومدم از جام بلند بشم بچه های تخریب بالای سرم بودن ؛ رزمایشهای نظامی ما با رعایت کلیه نکات ایمنی و استاندارهای آموزشی برگزار می شد و امکان بروز حادثه در حد صفر بود

فرمانده رزمایش با قیافه برافروخته بالای سرم رسید و فریاد کشید چرا این کار رو کردید ؟؟؟ مگه من صدبار تذکر ندادم ...

به سختی جواب دادم : خواستیم جلوی گروهان برسیم ؛ مصدوم داشتیم ..

- مصدوم داشتید که داشتید ؛ امدادگر هستید که هستید ؛ جونتون از همه چیز واجب تره ، قانون قانونه !!!

من کار ندارم امدادگرید یا هر چیزی، باید تنبیه بشید ؛ سریع برپا ...

بشین - برپا - بشین - برپا - بشین - برپا

خلاصه نیم ساعت بشین و پاشو دادن که دیگه داشتم از حال می رفتم

جاتون خالی تا یک هفته از شدت زانو درد و کمر درد به خودم می پیچیدم ؛ اما تجربه ای شد که قانون قانونه و امدادگر و غیر اون رو نمیشناسه ...

پ . ن : تصویر نمایشی هست ، از درج تصاویر مربوطه معذورم


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 13:9 توسط سـینا

نزن برادر ؛ نــــــــــــــــزن !!!

نزن برادر ؛ نــــــــــــــــزن !!!


خدارو شکر یک روز کم ماموریت رو سپری کرده بودیم .

عقربه های ساعت یازده شب را نشان میداد

گفتم : بچه ها برای قدم زدن پایه هستید ؟!

از ما گفتن و از بچه ها هم تصدیق ...

از پایگاه بیرون زدیم تا حال و هوایی عوض کنیم ، راننده و پزشک هم آنجا ماندند تا در صورت وقوع اتفاق سریعا ما را ( که در چند قدمی پایگاه بودیم) مطلع سازند

مزرعه ای بزرگ با بوته های ذرت سرفلک کشیده دقیقا در پشت ساختمان پایگاه وجود داشت

راه باریکی در آن بود تا کشاورزان در آن تردد کنند

به بچه ها گفتم از این ور برویم

هنوز چند قدمی داخل مسیر نرفته بودیم که صدای بوق موتوری توجه ما رو به خود جلب کرد

گویا صاحب زمین بود

به سرعت خودش را با موتور به ما نزدیک می کرد و کماکان بوق میزد

در روشنایی مهتاب اسلحه را در دست راکب پشت سرش دیدم که به خیال این که ما گرازیم به سمت ما نشانه رفته .

در این فکر بودم که تا چند ثانیه آینده گلوله ای را خرجمان خواهد کرد

سه نفری بالا و پایین میپریدیم و می گفتیم: نزن برادر ؛ نزن .. ما گراز نیستیم !!!


+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 8:1 توسط سـینا

همیـــــنه که هست ؛ آقا جـــون تعطیله !!!


 همیـــــنه که هست ؛ آقا جـــون تعطیله !!!

سرم درد می کنه ؛ پام گرفته ؛ قرص داری؟ پماد داری ؟ یه چسب زخم میدی ؟

خسته و کوفته از مناطق برگشته بودیم اسکانمون توی شهر اهواز ...

بچه ها بی خیال نمی شدند ؛ امدادگرهامون هم دیگه نــــــــا نداشتن !!!

از سر و کولمون آدم بالا می رفت و خلاصه در سوئیت بهداری رو ول نمی کردند ...

اومدم دم در بهداری و رو کردم به همه ؛ بلند گفتم: آقا جون از این لحظه هیچی نداریم ؛ تعطیله برادر من ! همینه که هست ! هر کی هم ناراحته و مصدوم مشکل خودشه ! بفرمایید برید صبح بیاید ... یه مشت جنازه و مصدوم با خودمون آوردیم ؛ پس کی به درد ما برسه ؟!

همه جمع یک نگاه معناداری به همدیگه کردند و یکی از وسط جمع بلند گفت : تکبیــــر !

صدای انفجار خنده اعضای کاروان سر به فلک گذاشته بود


تصاویر متعلق به سفر زیارتی راهیان سرزمین لاله ها - نوروز 1390 - هست (منطقه اروند)


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 8:25 توسط سـینا

ساکت نشی میان خفه ات می کنن !!!


ساکت نشی میان خفه ات می کنن !!!

معروف بودم به " میّـــت "

نقش جنازه و مصدوم و تماشاگر و خانواده بیمار رو از خودشون بهتر بازی می کردم ....

سر همه کلاسها به عنوان مصدوم فرضی از من استفاده می کردند ( به قول یکی از اساتید این مصدومه ؛ مصدوم خوبیه !!!)

دوره تخصصی جستجو و نجات در جاده بود و من شرکت کننده در دوره ...

امتحان عملی ساعت یک و نیم شب بود ؛ بنده هم به عنوان راننده خودروی تصادفی (حسابی هم توجیه شده بودم)

(راننده ای که پایش در پدال گیر کرده و دستانش شکسته ؛ خودرو هم در حال آتش سوزی و خطر انفجار)

تیم اول رسید ؛ آنقدر سر و صدا و داد و فریاد کردم و جیغ کشیدم که خلاصه حسابی به امدادگران جو بدهم ...

جدی جدی رفته بودم توی حس و گریه می کردم !!! بیچاره امدادگران هم هول هولکی میخواستن من رو نجات بدهند ..

در حین سر و صدای من ؛ نگهبان جمعیت سراسیمه خودش را به من رساند و گفت:

بابا چه خبره ؟؟!!

همسایه ها شاکی شدند ، اومدن دم در جمعیت و میگن این کیه نصفه شبی این قدر داد و فریاد می کنه ؟؟!

اگر ساکت نشه میایم خفه اش می کنیم!

دیدم فایده نداره ؛ گفتم بهترین راه بیهوشی هست ؛ رفتم تو فاز مصدوم بی هوش و بی صدا !!

از ناچاری و بیم این که اون شب واقعاً مصدوم نشم تا آخر مانور صدا از دیوار در اومد و از من نـــه ....


پ .ن : تصویر متعلق به اون مانور نیست ..

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:55 توسط سـینا

امــــان از پارازیت این بی سیــم ها !!!


امــــان از پارازیت این بی سیــم ها !!!


سراسیمه با یک خودرو وارد پایگاه شدند ؛ یک زن و مرد جوان ...

مرد خودش را به ما رساند و گفت : خواهش می کنم ؛ خانم بنده باردار هست ، باید هر چه سریع تر به بیمارستان برسونمش ؛ اما ماشینم مشکل داره ، کمک کنید ...

خیلی هول شده بود !!

سریع آمبولانس را روشن کردیم و آماده حرکت .

مرد کنار همسرش که عقب روی برانکارد دراز کشیده بود و آه و ناله می کرد نشست ...

باید گزارش این مورد اعزامی را از طریق بی سیم به ستاد عملیات استان گزارش می کردم .

مرکز را پیج کردم و گفتم:

- در حال انتقال یک مورد فوری به بیمارستان هستیم .

از بس صدای خش و خش در بی سیم بود ستاد مجدد درخواست تکرار پیام را داد.

- یک مورد فوری داریم ؛ کیس زایمان هست بایستی انتقال داده شود.

اپراتور ستاد که صدای بنده رو درست نشنیده بود اعلام کرد مصدومین چند نفر هستند ! و من :

- یک نفر ؛ مورد زایمان ...

ستاد : مصدوم مرد هستند یا زن ؟؟!!

نمیدانستم چه باید جواب بدهم ؛ همسر بیمار مات و مبهوت مرا نگاه می کرد و من هم راننده را ...

راننده که فهمیده بود از صدای پارازیت متوجه پیام من نشده اند با شوخی گفت :

- اعلام کن بگو یک آقا هستن ؛ اما درد زایمان دارند ...

نمی توانستم خنده خودم را کنترل کنم 

برای بار سوم که پیام را ارسال کردم اپراتور متوجه پیام ما شد و سپس سکوت ...


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:0 توسط سـینا

هر وقت مرا می بــــیند ؛ تشکر می کند ....

هر وقت مرا می بــــیند ؛ تشکر می کند ....


هشت سال از اون ماجرا می گذره ...

دوم دبیرستان بودم ؛ چند ماهی بود که دوره های آموزش امداد و کمک های اولیه را به پایان رسانده بودم و به سختی وارد تیم ویژه هلال احمر شده بودم ؛ جرات نمی کردم جایی بگویم امدادگر هستم (هرچند الان هم همین طورم) !!!

زنگ تفریح به پایان رسیده بود و دانش آموزان یکی پس از دیگری وارد کلاس می شدند.

به آرامی روی صندلی ام نشسته بودم و نظاره گر ورود همکلاسیهایم بودم ؛ یکی از دوستان وارد کلاس شد با دو عدد کیک بزرگ در دستانش ...

دو لپی مشغول خوردن کیک بود که یکی از بچه ها پشت سرش آمد و به آرامی زد پشت کمرش و گفت :

- پسر مراقب باش نتـــِرکی ؟؟؟

دست به پشت کمرش زدن همانا و کیک در راه هوایی این بنده خدا رفتن همانا !! مجال سرفه نداشت ؛ تقلا می کرد و دست و پا می زد ، در کمال ناباوری وقتی نگاهش کردم که داشت کبود می شد ؛ چشمانش واقعا داشت از حدقه بیرون میزد ...

آموزشهای امدادی همچون برق از جلوی چشمانم عبور کرد آ؛ سریع یادم افتاد به مانور هایملیخ

دویدم و از پشت او را گرفتم ، از زیر دستانش دستم را روی شکمش قرار دادم ؛

  جهت آموزش انجام مانور هایملیخ از سایت نجاتگر اینجا را کلیک کنید ...


همه کلاس مات و مبهوت و خیره به من و من هم سراسر وجودم مملو از استرس ...

هنوز آنچنان کار عملی انجام نداده بودم که برایم کسب تجربه شده باشد

اولین فشار تاثیری نداشت ؛ فشار دوم را قدری عمیقتر و پرقدرت تر دادم ؛ باز هم تاثیری نداشت

کبودی و سیانوز به سرعت سطح پوستش را احاطه می کرد ؛ تمام توانم را جمع کردم و به شدت روی شکمش را فشار دادم ...

لقمه ای از کیک تمام دو دستش را پر کرده بود ؛ به آرامی روی زمین نشست و شروع کرد به سرفه ؛ اشک در چشمانش حدقه بسته بود ...

معلم هم وارد کلاس شده بود و نگاه ما می کرد ؛ اما من متوجه نشده بودم ...

پس از چند دقیقه حالش جا آمد و شد همان حسین قبلی

هنوز هم هر وقت هر جا مرا می بیند می گوید : یادته ؟؟!! بهت مدیونم ...

تمام افتخارات زندگی امدادگری ام همین هست که بتوانم لبخند رضایت را در چهره بنده خدا تماشا کنم که قدر مسلم رضایت خدا را در پی دارد و از مشقتهای امدادگری همین بس برایم که :

وَ مَنْ أَحْیَاهَا فَکَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا  

هر کس جان یک نفر را نجات دهد مانند این است که جان همه مردم را نجات داده است ( مائده ؛ آیه 32)


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:14 توسط سـینا

هنوز شیشه شیرش را فراموش نمی کنم


  هنوز شیشه شیرش را فراموش نمی کنم...

جنازه ها قابل تشخیص نبود ؛ اما شواهد بیانگر این بود که پنج نفر بودند ؛ یک خانواده پنج نفره ....

به گفته شاهدان عینی و راننده خاور سرعتشان از 120 کیلومتر هم تجاوز کرده بود ؛ کنترل ماشین از دستشان در رفته بود و وارد لاین مخالف شده بودند و با همان سرعت به یک بنز خاور کوبیده شده بودند ...

جنازه کودک شش هفت ماهه هنوز در آغوش مادرش بود ، اما سری روی بدن وجود نداشت!

هنوز شیشه شیرش که کف ماشین افتاده بود را فراموش نمی کنم !!!

کارت شناسایی پدرش را که نگاه کردم متاسفانه یک پلیس بود ؛ آن هم افسر ارشد راهنمایی و رانندگی ....

تصویر : نمایشی / از درج تصاویر این تصادف جدا معذورم ...


پایان عملیات / فوتی : 5 نفر (کل اعضای خانواده) / مصدوم : یک نفر ( راننده بنزخاور) / زمان : 9:10 صبح / امدادگر دوم : سینا بنافی

دستگاههای حاضر : نیروی انتظامی - آتش نشانی - اورژانس



  پ . ن :   از اینکه این خاطره تلخ رو به قلم آوردم عذرخواهی میکنم ؛ اما همیشه به این فکر می کنم که چرا با عدم رعایت قوانین رانندگی و تجاوز از سرعت مجاز باید خاطره شیرین سفر رو به دهان خود و خانواده تلخ کرد و یک خانواده بی گناه ، بی دلیل قربانی شوند ....

هنوز این فکر مرا می آزارد ....


+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 13:18 توسط سـینا

لبخندی به نشانه رضایت ....

لبخندی به نشانه رضایت

زمان : 12:40 ظهر

سمند سفید رنگ ؛ عقربه سرعت 110 کیلومتر ، نفس ها در سینه حبس

رو به رو ؛ پژو 206 ، عقربه سرعت 100 کیلومتر ، صدای ضبط تا بام آسمان

کمی بالاتر سر پیچ ؛ صدای جیغ ترمز ها ، تصادف ؛ خودروی واژگون ؛ خون ....

---------------------------------------------------------------------------

- یاسر 2 ؛ یاسر 2 ؛ ستاد

- ستاد جان ؛ یاسر دو هستم به گوشم ....

- سلام ، وقت بخیر ؛ مورد تصادفی گزارش داده شده ، بیست کیلومتری پایگاه به سمت جهرم

- بله ؛ دریافت شد ، سریعا اعزام خواهیم شد

--------------------------------------------------------------------------

ترافیک ؛ چهره های در هم ریخته رهگذران ؛ خـــــــــــــون ....

صدای آه و ناله ؛ گریه ، فریاد و درخواست کمک

اطراف صحنه را خلوت می کنیم ، از ماموران انتظامی درخواست می کنم که نظم عبور و مرور را برقرار کنند ...

بالای سر مصدومین می روم !!! راننده وضعیت وخیمی دارد

صدایش می کنم :

-  گروه نجات هستیم ؛ صدای منو میشونید ؟؟؟

- صدای کم جانی جواب مرا میدهد ؛ آن هم فقط با ناله : آه ....

--------------------------------------------------------------------------

کمی آنطرف تر ؛ دختر بچه ای 4-5ساله ترسان و مضطرب ، با چهره ای رنگ پریده خیره به من  ...

- بابا کو ؟؟؟ مامان کو ؟؟؟

- نگران نباشم عزیزم ، بابا و مامان حالشون خوبه ، ما اومدیم بهشون کمک کنیم ...

---------------------------------------------------------------------------

سریع بست باطری را می کشم و خودرو را تثبیت تا حادثه ای دیگر رخ ندهد ؛  اسکوپ را می آوریم ؛ دکتر لاین میگیرد و سرم را تزریق می کند ؛

باران نرم نرمک شروع به بارش می کند و گونه پرخـــون پدر را می نوازد ...

مادر دخترک هم در زیر پتو و بی هوش ....

--------------------------------------------------------------------------

دوستم رضا سریع گزارش را می نویسد و تجهیزات را جمع می کند ...

پدر را سوار آمبولانس می کنیم ؛ دختر هم باید با ما بیاید

دوستان اورژانس 115 هم رسیده اند و مادر دخترک و مصدومین پژو 206 را آماده اعزام می کنند .

در طول مسیر دائم وضعیت مصدوم را چک می کنیم ؛ دخترک هم در آغوش من و خیره به پدرش ...

--------------------------------------------------------------------------

به بیمارستان می رسیم ؛ پدرش را تحویل بخش اتفاقات می دهیم

حال نوبت دختر هست که برای انجام معاینات معرفی شود

آغوش مرا رها نمی کند ...... می پرسد بابا خوب میشه ؟؟

و من هم در پاسخ ؛ آره عزیزم خوب میشه با هم میرید پیش مامان جون

------------------------------------------------------------------------------

او را تحویل سرپرستار بخش می دهم ...

- دستانش را برایم بلند می کند و لبخندی به نشانه رضایت !!!!!



پایان عملیات / ساعت 14:25 / سرتیم عملیات : سینا بنافی



+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 12:48 توسط سـینا

بزرگترين آرزوي يک مادر شهيد ( مجموعه خاطراتم)

سلام

از بابت تاخیر در به روز رسانی از شما دوستان عزیز عذرخواهی می کنم.


پیش نوشت :

راستش لازم نمی دیدم که این مورد رو قید کنم ، اما چون دوست داشتم دست نوشته ها و خاطراتم رو در این زمینه انتشار بدم باید بگم که مدت چند ماه هست خدا توفیق داده در برنامه یادواره شهدای آماد و پشتیبانی استان فارس(همان شهدای تدارکاتچی جبهه)  انجام وظیفه کنم و در این خصوص مستندی رو می سازیم.

البته این برنامه جدا از برنامه شهدای امدادگر در حال انجام هست.

از این همین رو دائم در حال سرکشی به شهرستان ها و روستاهای مختلف استان هستیم و با خانواده ها و همرزمان این شهدای بزرگوار مصاحبه می کنیم و وقت زیادی برای بروزرسانی وبلاگ شخصی ام ندارم و حتی سایت نجاتگر هم به همین دلیل و امتحانات سایر دوستان دچار تاخیر در بروزرسانی شده است.


به همین مقدار اکتفا می کنم و دستنوشته ها و خاطراتم رو در این زمینه انتشار میدم:


مجموعه خاطرات برنامه یادواره شهدای آماد و پشتیبانی


1- بزرگترين آرزوي يک مادر شهيد


 جاده پر از پيچ و خم بود . تپه ها انتها نداشت .

 آسمان آبي تا بيکران چشم ها را نوازش مي کرد.

مقصد ما روستاي بيدکرز بود. در نيمه راه جاده بر اثر ريزش کوه مسدود شده بود و جاده هاي خاکي فرعي مسير را منقطع نمي کرد.

تا غروب زمان زيادي باقي نمانده بود .

اکيپ مصاحبه به واسطه وضعيت نامساعد مسير و برگشت در تاريکي به ناچار زمان زيادي نداشت. منزل شهيد شيرويه در وسط روستا قرار داشت.

درب منزل باز بود . مادر پيري چشم انتظار در وسط حياط ايستاده بود .

با شنيدن صداي ماشين خود را به درب منزل رساند. در نگاهش شوق وصف ناپذيري پديدار بود. سلام ما را به گرمي جواب داد .

وارد حياط شديم .

دو اتاق ساده و يک تخت در وسط حياط تنها چيزي بود که چشم را خيره مي کرد.

به پيشنهاد دوستان ضبط را در حياط منزل شهيد انجام داديم مصاحبه شروع شد .

مادر پير شهيد که سوادي هم نداشت معلم اخلاقي بود که جذابيت سخنانش تمام توجه ما را جلب کرده بود.

واقعه عاشورا و عبرت هاي آن را چنان وصف مي کردد که گويي در صحراي نينوا حضور داشته و آن را درک کرده است .

در تمام مدت مصاحبه مي گفت : شرمنده ام از روي مادران شهيد مفقوالاثر ؛ من جنازه فرزندم را در آغوش مي گرفتم . آن را ديده ام ، اما امان از دل آنها ...

خوشحالم از اين که فرزندم فدايي امام حسين(ع) شد ، خوشحالم از اين که راه شهيدان کربلا را دامه داد .

 در دلم تحسين مي کردم اين مادر شهيد را ...

سخنانش بي نظير بود .

مي گفت : من فقط يک آرزو و خواسته از شما دارم . عکس پسرم را در تلويزيون نشان دهيد تا يک بار ديگر آن را ببينم ...

و این بزرگترین و تنها خواسته یک مادر شهید بود. / پایان
نوشته سینا بنافی


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 12:15 توسط سـینا

در باورم نمی گنجد

به یاد یکمین سالگرد درگذشت دوست عزیزم محمد رضا زراعت پیشه


یکسال گذشت!

در باورم همین دیروز بود .

لبخندهایش ، اشکهایش ، نگاهش .....

گرم و صمیمی .... آنی تر از برق گذشت !!!


روز وصالش ؛ فقط چند قدمی چادر بهداری ...

رو به روی چشمان بهت زده ام ...

سرعت ، صدای ترمز ، هیاهو و فریاد

سکوت معناداری حکمفرما شد .


در تلاطم سکوت ، صدای بی سیم من

- محور – محور – نجات ؛ سریعا خودت رو به موقعیت برسون.

- از محور به کلیه نیروها ، مورد روبه روی بهداری ، همه سریعا خودشون رو به محل برسونن


خون به سرعت زمین را لمس می کرد.

جسمی بی جان در کنار لاستیک های خشن و غول پیکر کامیون ...


در باورم نمی گنجید ؛ روحش به ما لبخند می زد.

در شبی که شاه شهیدان کربلا عزادار نازدانه سه ساله اش بود به دیدار معبودش شتافت .


روحش شاد و یادش گرامی


سینا بنافی – مدیر و سردبیر پایگاه اینترنتی نجاتگر

www.SinaBanafi.ir



   
ضمنا همه شما دوستان را به مراسم شهادت حضرت رقیه (س) دعوت می کنم.


مراسم شهادت نازدانه اباعبدالله الحسین (ع) ، سه ساله دشت کربلا حضرت رقیه (س)

    با مداحی حاج کاظم محمدی و سخنرانی حجت الاسلام شیخ علیرضا حدائق

   زمان : یکشنبه و دوشنبه 19 و 20 دی ماه ، بعد از نماز مغرب و عشاء

   مکان : شیراز ، بلوار دلاوران بسیج ، بلوار ایثار ، مسجد حضرت رقیه(س)


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 11:51 توسط سـینا

عکس یادگاری

اینم یه عکس یادگاری از دوره پرحاشیه جستجو و نجات در جاده

حالا بگردید منو پیدا کنید


+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 16:54 توسط سـینا

عزم و اراده یعنی این ... (این بار مصدوم پیرمردی 70 ساله)

امشب نماز رو مسجد خوندیم و بعدش بلافاصله برگشتیم خونه برای صرف افطار ...

رسیدم خونه اومدم بشینم سرسفره دیدم تلفن همراه داره زنگ میخوره ، آقای فولادی امام جماعت مسجد بود .

گفتم بنده خدا چه کار داره ، 10 دقیقه پیش که باهاش خداحافظی کردم ؟!

-سلام علیکم آقای فولادی

- سلام آقا سینا ، خوبی ؟؟؟ کجایید ؟؟؟ راستش سید سلامی حالش بد شده افتاده وسط حیاط مسجد . زنگ زدیم اورژانس گفته ده دقیقه دیگه میرسه .

با خودم فکر کردم ، دیدم که ماشین هم خونه نیست که زود برسم ، به آقای فولادی گفتم : تا من برسم اورژانس اومده رسیده ، حتما فشارش افتاده بنده خدا روزه بوده . یه آب قندی چیزی بهش بدید حتما ضعف کرده . خلاصه آقای فولادی تشکر کردن و تماس قطع .

یه لحظه گفتم نکنه بنده خدا فشارش بالا باشه حالا بهش آب قند و خرما بدن فشارش بالاتر بره .

همون موقع سریع دویدم سمت مسجد.


ادامه مطلب را ببینید ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 23:23 توسط سـینا

افغانستان ؛ گنجینه ای در دست بیگانگان - بخش دوم


خاطرات مأموریتم به افغانستان (سال 1387)

روز نوشته های یک امدادگر راستش چون میخواستم ارتفاع صفحه رو زیاد نکنم و همچنین نیاز نباشه شما هم زیاد اسکرول بدید ؛ کل خاطرات سفر رو توی قسمت ادامه مطلب درج کردم .در اینجا به همین عکس بسنده می کنم . ضمنا عکسهای سفر هم در ادامه قرار داده شده است .


ادامه مطلب را ببینید ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 9:40 توسط سـینا

تشکری به تلافی همه خستگی ها


طبق معمول اوقات آزادم ، صبح امروز پشت سیستم بودم که دیدم گوشی موبایل داره زنگ میخوره ... 

Sajjad is Now Calling....

دوستم سجاد پشت خط بود ، سجاد از بچه های گل تیم امداد و نجات ماست . بعد از شوخی و احوال پرسی ، بهم گفت که راستش سینا زنگ زدم ازت تشکر کنم .

گفتم خیره ، برای چی ؟؟!

گفت : امروز صبح با خانواده رفته بودیم بیرون ، پسر داییم توی آب در حال شنا کردن بود و من هم به تماشای اون ...

در همین اوقات بود که دیدم داره توی آب دست و پا میزنه و تا به خودم اومدم دیدم همه دارن جیغ و فریاد میکشن !!


ادامه مطلب را ببینید ...
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 18:24 توسط سـینا

افغانستان ؛ گنجینه ای در دست بیگانگان - بخش اول

خاطرات مأموریتم به افغانستان (سال 1387)

روز نوشته های یک امدادگر راستش چون میخواستم ارتفاع صفحه رو زیاد نکنم و همچنین نیاز نباشه شما هم زیاد اسکرول بدید ؛ کل خاطرات سفر رو توی قسمت ادامه مطلب درج کردم .در اینجا به همین عکس بسنده می کنم . ضمنا عکسهای سفر هم در ادامه قرار داده شده است .


ادامه مطلب را ببینید ...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 15:34 توسط سـینا

شب‏ها و روزهای تو در دغدغه یـاری و امداد می‏گذرد ...
هرجــا نیازی باشد، مــرز یاری رساندن تـــــو تا آن‏جاست کـه تــــــــوانایی ‏ات یاری ات کند؛
و دیگــر هیچ مــرزی برای نکوکـاری تـو نیست ...
-----------------------------------
سینا بنافی ؛ مدیر سایتهای نجاتگر ، شهدای امدادگر و عضو تـــیم تبیـــــان فــارس.
ساکن شهر شیراز ، اگر قـابل باشـیم یـه بسیجی امـدادگـر. تا همین جا کافیه ، بیشتر از این غلو میشه ...
www.SinaBanafi.ir
-----------------------------------
Admin [AT] Nejatgar.com
-----------------------------------

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ و متعلق به سینا بنافی می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی قالب توسط
یاس تم+ Support & Host توسط نجاتگر