|
لبخندی به نشانه رضایت زمان : 12:40 ظهر
سمند سفید رنگ ؛ عقربه سرعت 110 کیلومتر ، نفس ها در سینه حبس رو به رو ؛ پژو 206 ، عقربه سرعت 100 کیلومتر ، صدای ضبط تا بام آسمان کمی بالاتر سر پیچ ؛ صدای جیغ ترمز ها ، تصادف ؛ خودروی واژگون ؛ خون .... --------------------------------------------------------------------------- - یاسر 2 ؛ یاسر 2 ؛ ستاد - ستاد جان ؛ یاسر دو هستم به گوشم .... - سلام ، وقت بخیر ؛ مورد تصادفی گزارش داده شده ، بیست کیلومتری پایگاه به سمت جهرم - بله ؛ دریافت شد ، سریعا اعزام خواهیم شد -------------------------------------------------------------------------- ترافیک ؛ چهره های در هم ریخته رهگذران ؛ خـــــــــــــون .... صدای آه و ناله ؛ گریه ، فریاد و درخواست کمک اطراف صحنه را خلوت می کنیم ، از ماموران انتظامی درخواست می کنم که نظم عبور و مرور را برقرار کنند ...
بالای سر مصدومین می روم !!! راننده وضعیت وخیمی دارد
صدایش می کنم :
- گروه نجات هستیم ؛ صدای منو میشونید ؟؟؟ - صدای کم جانی جواب مرا میدهد ؛ آن هم فقط با ناله : آه .... -------------------------------------------------------------------------- کمی آنطرف تر ؛ دختر بچه ای 4-5ساله ترسان و مضطرب ، با چهره ای رنگ پریده خیره به من ... - بابا کو ؟؟؟ مامان کو ؟؟؟ - نگران نباشم عزیزم ، بابا و مامان حالشون خوبه ، ما اومدیم بهشون کمک کنیم ... --------------------------------------------------------------------------- سریع
بست باطری را می کشم و خودرو را تثبیت تا حادثه ای دیگر رخ ندهد ؛ اسکوپ
را می آوریم ؛ دکتر لاین میگیرد و سرم را تزریق می کند ؛ باران نرم نرمک شروع به بارش می کند و گونه پرخـــون پدر را می نوازد ... مادر دخترک هم در زیر پتو و بی هوش .... -------------------------------------------------------------------------- دوستم رضا سریع گزارش را می نویسد و تجهیزات را جمع می کند ... پدر را سوار آمبولانس می کنیم ؛ دختر هم باید با ما بیاید دوستان اورژانس 115 هم رسیده اند و مادر دخترک و مصدومین پژو 206 را آماده اعزام می کنند . در طول مسیر دائم وضعیت مصدوم را چک می کنیم ؛ دخترک هم در آغوش من و خیره به پدرش ... -------------------------------------------------------------------------- به بیمارستان می رسیم ؛ پدرش را تحویل بخش اتفاقات می دهیم حال نوبت دختر هست که برای انجام معاینات معرفی شود آغوش مرا رها نمی کند ...... می پرسد بابا خوب میشه ؟؟ و من هم در پاسخ ؛ آره عزیزم خوب میشه با هم میرید پیش مامان جون ------------------------------------------------------------------------------ او را تحویل سرپرستار بخش می دهم ... - دستانش را برایم بلند می کند و لبخندی به نشانه رضایت !!!!!

پایان عملیات / ساعت 14:25 / سرتیم عملیات : سینا بنافی
|