
* کــــوله پشتی :
صدای نزدیک شدن تانکهای عراقی به گوش می رسید.
از بالای تپه نگاهی انداختم.
آمبولانسی در حال نزدیک شدن بود.
دستهای خونینم را که تکان دادم ایستاد
ولی عراقیها ردش را گرفته بودند .
تیر و خمپاره بود که به سمتش شلیک می شد.
کوله پشتی را برداشت و با سرعت به طرفم دوید .
آهی کشیدم و همانجا خوابیدم .
انگار عراقی ها دل خونی از او داشتند که امانش ندادند.
نویسنده : سینا بنافی
!!! جهت مشاهده تصویر در ابعاد واقعی بر روی آن کلیک کنید ...