تبليغاتX
روز نوشته های یک امدادگر

روز نوشته های یک امدادگر

امدادگری فقط یک حرفه نیست ، سراپا عشقه ...

سیلی آبدار !!!

پیش نوشت :  داستان زیر بخشی از خاطرات پــدرم به عنوان کادر بهداری در دوران هشت سال دفاع مقدس هست که چندین سال پیش برام تعریف کرده بود و هر وقت اون رو به خاطر میارم کلی میخندم

بی مناسبت ندیدم توی این ایام خاطره ساز ، اون رو بازگو کنم . به هر حال هر چی باشه ما شاگرد پدرمون هستیم 


سیلی آبدار !!!

شب عملیات بود و شور و حالی عجیب بین رزمندگان .

من هم به همراه دو تا از بچه های بهداری منطقه ، بسیجی ها رو همراهی می کردم .

هنوز ربع ساعتی از حرکت گردان نگذشته بود که با یک دسته از عراقی ها درگیر شدیم.

آنقدر منطقه درگیری نزدیک شده بود که نیروها تن به تن با هم می جنگیدند.

در همین بین یکی از رزمنده ها در چند قدمی من زخمی شد و افتاد .

سریع خودم رو بالای سرش رساندم و وضعیت اولیه اش رو چک کردم ، خیلی حال خوبی نداشت ، به بچه های امدادگر اشاره کردم که سریع با برانکارد برسوننش عقب و خودم هم با یکی از دیگر از مصدومین به عقب برگشتم .

امدادگرا توی تاریکی و وضعیت ناهموار زمین چند بار زمین خوردن و مصدوم حسابی آب لمبو شد .

بیچاره چند بار آخ و اوخش بالا رفت که بچه ها مانع سر و صداش شدن.

به بهداری که رسیدیم و زیر نور چراغ ؛ دیدم که ای داد ! مصدومی که روی برانکارد بوده از نیروهای عراقی هست ، تا اینجا صداش در نیومده و توی تاریکی هم کسی متوجه نشده.

شهید رستمی (که روحش شاد) از بچه های لــر و شیرین زبان کهگیلویه و بویراحمد در بهداری بود .

تا این وضعیت رو دید دو تا سیلی آبدار خـابوند توی گوش عراقی بیچاره و گفت : کاکاسگ ؛ تو بودی بچه های ما رو معطل کردی و این همه راه تا اینجا ، خسته شون کردی ؟! حقته همینجا خونت رو حلال کنم ؟!

طرف هم (که دو برابر ما هیکل داشت) مثل یک بچه معصوم فقط ما رو نگاه می کرد.

تصویر نوشت : تصویر بالا از رو کتاب رفاقت به سبک تانک انتخاب کردم

رستمی گفت: حاجی بنافی حواست به این پدرسوخته باشه من برم اسلحه رو بیارم مادرش رو به عزاش بشونم .

عراقیه تا اسم اسلحه و جدیت شهید رستمی رو دید با حال نزارش گفت : خمینی ، خمینی ، الموت لصدام ، الموت لصدام

گفتم رستمی بیخیال ، طرف گناه داره ، تا اینجا آوردیمش . لااقل بزار مداواش کنیم ، بعد می فرستیمش عقب ، دوران اسارت رو با رفقاش حال کنه ...

و همین کار را هم کردیم ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 10:54 توسط سـینا

شب‏ها و روزهای تو در دغدغه یـاری و امداد می‏گذرد ...
هرجــا نیازی باشد، مــرز یاری رساندن تـــــو تا آن‏جاست کـه تــــــــوانایی ‏ات یاری ات کند؛
و دیگــر هیچ مــرزی برای نکوکـاری تـو نیست ...
-----------------------------------
سینا بنافی ؛ مدیر سایتهای نجاتگر ، شهدای امدادگر و عضو تـــیم تبیـــــان فــارس.
ساکن شهر شیراز ، اگر قـابل باشـیم یـه بسیجی امـدادگـر. تا همین جا کافیه ، بیشتر از این غلو میشه ...
www.SinaBanafi.ir
-----------------------------------
Admin [AT] Nejatgar.com
-----------------------------------

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ و متعلق به سینا بنافی می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی قالب توسط
یاس تم+ Support & Host توسط نجاتگر