|
کلاس دوم ابتدایی بودم زنگ پرورشی رو خیلی دوست داشتم ؛ البته بیشتر به خاطر معلمش جوان بود و آرامش خاطر عجیبی داشت هر وقت جواب سوالهایش رو میدادیم آخر دفتر پرورشیمون یک نقاشی خوشکل می کشید ؛ انصافا هنرمند بود. یک روز صبح که به کلاس اومد یک کتاب به همراه داشت ؛ نارنجی رنگ ، تصویر یک خلبان نظامی به همراه چند جنگنده .. پرسید : بچه ها ؛ کسی از جنگ و شهادت چیزی میدونه ؟؟ هر کس دست و پا شکسته جوابی داد مجدد سوال کرد : از شهدا چی می دونید ؟ و باز هم پاسخ های کودکانه ... کتاب رو باز کرد و یک داستان از اون رو خوند . سرگذشت جالبی داشت ، به دل می نشست . در عالم رویاهای کودکانه چه تصویرسازی ها که در ذهنم نکردم ! آخر کلاس هم رو کرد به همه و گفت : بچه ها اسم کتاب پرواز تا بی نهــایت هست ، مجموعه داستانها و خاطرات سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی 
حس کنجکاوی و لطافت بی نظیر کتاب مرا مصمم کرد برای مطالعه همه آن ... عصر همان روز به همراه پدرم سری به کتابفروشی آستان مقدس حضرت شاهچراغ (ع) زدم و از بخت خوب آن کتاب را پیدا کردم و خریدم. به یک هفته نکشید کل کتاب رو خوندم ؛ برخی واژگانش کمی برایم سخت بود، اما قـابل فهم. کمتر از یک ماه دیگر هم آن کتاب را مجدد خوندم و شاید آن را بیش از 5 بار مطالعه کردم. آنچنان در عمق روح و باور من اثر کرد که شاید نقطه ای روشن بود برای تحولی شگرف در زندگیم. از
آن پس برای دوستانم این کتاب را هدیه می بردم و به جد تاثیرات آن را در
زندگی خودم احساس کردم ؛ هر جا مشکلی سد راهم میشد به این شهید متوسل میشدم
و او مرد رویاهای کودکی و جوانی ام بود ...
روحش شاد و راهش پررهرو باد
پ . ن :
وقتی از طریق رسانه ها خبردار شدم که سریال شوق پرواز با محوریت معرفی
شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی در حال ساخت است در پوست خودم نمیگنجدیم .
این پست رو هم به همین مناسبت درج کردم. و اینک که آقای سید شهاب حسینی این
نقش سخت و مسئولیت ساز را عهده دار است امیدوارم که بتواند شیرینی تصویر
ها و باورهای کودکی م را با عنایات خود شهید بازسازی و نمایش دهد. به راستی
نسل جوان ما تشنه شناخت مردانی خاکی است که در نهایت سادگی ؛ درس شجاعت ،
شهامت ، صداقت دادند و تا ملکوت پر کشیدند
چند خاطره + وصیت نامه شهید عباس بابایی :
به بابایی درجه ندهند، پس به ما بدهند؟!*
مدتی بود كه سرهنگ بابایی در پست معاونت عملیات و نماینده فرمانده نیروی
هوایی در قرارگاه خاتمالانبیا مشغول به كار بودند. ایشان برای انجام
كارهای لجستیكی از تهران تقاضای كمك كرده بود. پس از چند روز دو سرهنگ
نیروی هوایی با مقداری تجهیزات به قرارگاه رسیدند. شهید بابایی با ظاهر
همیشگیاش، یعنی لباس ساده بسیجی و سر تراشیده در داخل قرارگاه نشسته بود و
قرآن میخواند. آن دو سرهنگ بیآنكه بدانند آن بسیجی، سرهنگ بابایی است،
در حال گفتوگو با هم بودند. یكی از آنها گفت:
- شما بابایی را میشناسید؟
آن دیگری پاسخ داد:
- نه، ولی شنیدم از همین فرماندههاست كه درجه تشویقی گرفتهاند! اول
سروان بوده. دو درجه به او دادند و شده فرمانده پایگاه اصفهان. دوباره درجه
گرفته و الآن شده معاونت عملیات.
سرهنگ اولی گفت:
- خب دیگه اگر به او درجه ندهند میخواهند به من و تو بدهند. بعد بیست و
هفت سال خدمت، تازه شدهایم سرهنگدو؛ آقایون ده سال نیست كه آمدهاند و
سرهنگتمام شدهاند!
بابایی با شنیدن صحبتهای این دو سرهنگ، قرآن را بست و به بیرون قرارگاه
رفت. از حرفهایی كه این دو سرهنگ با هم میزدند خیلی ناراحت شدم؛ ولی از
آنجایی كه اخلاق شهید بابایی را میدانستم، او را معرفی نكردم. به دنبال
او از قرارگاه بیرون رفتم و دیدم در پشت یكی از خاكریزها در جلو قرارگاه
دو زانو نشسته و دعا میكند. دانستم كه برای هدایت این دو سرهنگ دعا
میكند. با دیدن این منظره نتوانستم خودم را كنترل كنم و به داخل قرارگاه
برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم:
- آنكس كه پشت سرش بد میگفتید همان بسیجی بود كه در آن گوشه نشسته بود و
قرآن میخواند. آنها با شنیدن حرف من كمی جا خوردند؛ ولی باورشان نشده
بود. از من خواستند تا واقعیت را بگویم. وقتی مطمئن شدند با شتاب نزد شهید
بابایی رفتند. من از دور میدیدم كه آن دو مرتب از بابایی عذرخواهی
میكردند و او با مهربانی و چهرهای خندان با آنها صحبت میكرد؛ گویا
اصلاً هیچ حرفی از آن دو نشنیده است.
* خاطرهای از ستوان عظیم دربندسری، برگرفته از كتاب «پرواز تا بینهایت» شهید بابایی به روایت رهبر انقلاب
سال 61 شهید بابایى را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شكارى اصفهان. درجهى
این جوان حزباللهى سرگردى بود، كه او را به سرهنگ تمامى ارتقاء دادیم.
آنوقت آخرین درجهى ما سرهنگ تمامى بود. مرحوم بابایى سرش را مىتراشید و
ریش مىگذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره كند. كار سختى بود. دل همه
مىلرزید؛ دل خود من هم كه اصرار داشتم، مىلرزید، كه آیا مىتواند؟ اما
توانست. وقتى بنىصدر فرمانده بود، كار مشكلتر بود. افرادى بودند كه دل
صافى نداشتند و ناسازگارى و اذیت مىكردند؛ حرف مىزدند، اما كار
نمىكردند؛ اما او توانست همانها را هم جذب كند. خودش پیش من آمد و
نمونهیى از این قضایا را نقل كرد. خلبانى بود كه رفت در بمباران مراكز
بغداد شركت كرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبانهایى بود كه از اول با
نظام ناسازگارى داشت.

شهید عباس بابایى با او گرم گرفت و محبت كرد؛ حتى یك شب او را با خود به
مراسم دعاى كمیل برده بود؛ با اینكه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید
بابایى تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقهى
خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامىها این چیزها خیلى مهم است. یك روز
ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلبا و روحا تسلیم بابایى شده بود. شهید بابایى
مىگفت دیدم در دعاى كمیل شانههایش از گریه مىلرزد و اشك مىریزد. بعد رو
كرد به من و گفت: عباس! دعا كن من شهید بشوم! این را بابایى پس از شهادت
آن خلبان به من گفت و گریه كرد. او الان در اعلىعلیین الهى است؛ اما بنده
كه سى سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیاى خاكى گیر
كردهام و ماندهام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوى
اینگونه است. خود عباس بابایى هم همینطور بود؛ او هم یك انسان واقعا مؤمن
و پرهیزگار و صادق و صالح بود.

|